حمید یزدان پرست
دوشنبه، ۲۴ فروردین ۱۴۰۵
میان مردم، پرچم سیاه با عکس رهبر شهید پخش میشود که به دلیل نوشتن، نمیتوانم بگیرم و در دست نگه دارم. اکنون مجری مثل شبهای قبل شعار «مذهب ما مرگ بر آمریکا» سر میدهد و مردم جواب میدهند. امشب حاجمرتضی طاهری که برادر بزرگتر محمدرضاست و مداحی را قبل از اینها شروع کرده بوده، آمده و شعری میخواند که مردم یک کلمهاش را باید تکرار کنند: هرگز!
از تنگه هرمز بگو؛ از ردشدن...
اندکی تأمل می کند و مردم ادامه می دهند: هرگز. بقیه ابیات نیز به همین شکل که تکرار نمی کنم.
با هر که خواهی صلح کن، با بیوطن، هرگز
خون امام ما به ما آموخت: جز با تیغ
حرفی نباید گفت با پیمانشکن هرگز
از داغ آقا سوختیم، آتش به جان داریم
(همین حالا که اسم داغ و آتش آمد، چه بارانی شروع شده. مگر آسمان به داد برسد و این داغ اندکی آرام بگیرد)
دیگر ز آتشبس مگو با ما سخن، هرگز
چه بازی با کلماتی! داغ بر دل و آتش در جان که یک امر عاطفی است، چه ربطی به آتشبس دارد که از مقوله تصمیمات نظامی است و جز به فرماندهان نظامی و در رأسشان فرمانده کل قوا ربطی ندارد.
ما قوم سلمانیم و از نسل سلیمانی
باکی نداریم از نثار جان و تن، هرگز
از ملت مبعوث، این الله اکبرها
کم نیست از سجّیلهای نقطهزن، هرگز
از پای لانچر تا خیابان، مرد میدانیم
فرقی ندارد پیر و برنا، مرد و زن، هرگز
بر پرچم ما اسم اعظم حک شده با خون
میافتد این پرچم به دست اهرمن؟ هرگز
دیگر باران تند شده و نمیشود تحمل کرد. دکمه بازشدن چتر را که زدم، مرد جلویی از جا پرید، گفتم: «موشک که نبود!» تازه دیدیم اینجا کسی از انواع پرتابهها نترسید. وجه دیگر این ماجرا آن است که مردم ممکن است از صدای بازشدن چتر از جا بپرند، اما از حمله دشمن به میدان بلا، هرگز! بخشی را از دست دادم، اما هنوز شعر تمام نشده:
عزت در ایران حسینی میشود معنی
مرگ آری، اما زیر ذلت زیستن، هرگز
یادم رفت بگویم که مداح نیز همچون سخنران قبلی، به جای سکوی اصلی، بالای سکوی میانی رفته که به نظرم خیلی کوچک میآید. قرار است ساعت ۹ و نیم تکبیر گفته شود و تلویزیون پخش کند. این پدرآمرزیده هم که ول نمیکند این شعر طولانی را هرگز. چقدر هم آرام می خواند.
صهیون گریزان است از خیبرشکن؟ بدجور
ایران هراسی دارد از سنگرشکن؟ هرگز
هر قوم از اسطورههایش درس میگیرد
خائن یهودا بود، اما تهمتن هرگز
ما عشق ایرانیم، چشم اما نمیبندیم
بر روی لبنان و فلسطین و یمن، هرگز
موسی جلودار است، از فرعون باکی نیست
تا راهبر داریم، بیم از راهزن، هرگز
از حمله تاتارِ شرق و بربر غربی
زخمی شد، اما خم نشد سرو کهن هرگز
از ترس استکبار زانو زد جهان، اما
جمهوری اسلامی ایران من، هرگز
الهی شکر، به دو معنی. امشب دیدم روی گونه و دست برخیها، پرچم عراق را کشیدهاند. پرچم حزبالله هم زیاد شده است. مداح حالا میرود سراغ تاریکی بقیع تا روضهخوانی کند: رفتیم کنار نرده و گاهی در داخل خواندیم. یک بار نیمهشب یک زن و شوهر آذربایجانی آنجا بودند، گفتند: «در ده ما، یک امامزاده داریم، ضریح دارد. اگر بگذارند، دار و ندارم را میفروشم، برایتان سایبان میزنم که روزها اینقدر آفتاب نتابد و شبها اینقدر تاریک میشود!» گریه مردم بلند میشود و او بند مربوط به امامصادق(ع) از دعای توسل را میخواند: «یا اباعبدالله، یا جعفر بن محمد...»
باران هی قطع و وصل میشود و تکلیفم مشخص نیست: واکنم یا که ببندم چتر را! نوشتن اینگونه سخت میشود. به وقتی اشاره میشود که خانه امامصادق(ع) را آتش زدند.
آتش رسید و در وسط خانه پا گرفت
اشکم روان شد و به دلم غصه جا گرفت
خانهام را چو سوختند اعدا یادم آمد ز خانه زهرا
از میان شراره، بشنیدم ناله جانگداز مادر را
پشت در بود و دست و پا میزد...
اشکم روان شد و به اسم غصه جا گرفت
فریاد بود و خشم و جسارت شروع شد
عالم سیاهپوش نشست و عزا گرفت
آقای ما میان بلا، ناسزا شنید
لعنت بر آن کسی که سرِ ناسزا گرفت
نورپردازی به گونهای نیست که او در وسط خیابان دیده شود؛ چون چراغها را خاموش کردهاند و نورافکنها به سرخی میزند. در این وقت، پدر و پسر کوچکی برای هم توپ بزرگی پرتاب میکنند!
قلبش شکست و بسته شد آن دست مهربان
آهی کشید و حال خوش از جمع ما گرفت
یک دسته ... آمد و یکباره با تشر
از روی دوش حضرت صادق عبا گرفت
امام را پابرهنه بردند کاخ منصور. یکمرتبه پیامبر را دید، ترسید، عذرخواهی کرد: «اگر امری دارید، بفرمایید.» فرمود: «اگر کاری داشتید، بگو خودم بیایم، بدن زن و فرزندم را نلرزان.» آنها در عواطف و علایق انسانی ممتاز بودند. (لحنی نیست که مردم را به گریه بیاورد و مداح مجبور میشود به حواشی بپردازد. میزند به صحرای کربلا:) ابوالفضل دید حسین دور حرم میگردد. فرمودند: «دارم خارها را میکَنم تا فردا که آتش زدند..»
ولی شناس
«هیأت عزاداران سجادیه تهران» در میدان هستند و یکدفعه متوجه شدم از سقف یکی از موکبها، دود بلند میشود. نکند آتش گرفته باشد. بعد فهمیدم دود چوبی است که از منقل چای برخاشته. هوا رو به سردی گذاشته و پا و کمرم درد گرفته. محمدرضا طاهری پشت بلندگو رفته است: دکتر لاریجانی به رهبر گفت: «برای مدتی جایی برای محافظت بروید»، نپذیرفتند... (مردی راه میرود و پرچم آمریکا و اسرائیل را به دنبال خود روی زمین میکشد) کسی میگفت: چه دعوایی است میان این شبکهها! گفتند: ما همین را میخواهیم! کسی که ولیشناس باشد، یک لحظه هم تردید نمیکند...» بعد روضه را شروع میکند. حالم خوب نیست و باید بروم.
زن سالمند پرچمفروش آرام در لابلای صفوف رد میشود و آهسته میگوید: «سربند بدم؟ پرچم بدم؟» هر دو ۵۰هزار تومان. چه مشکلی دارد که تا این وقت، شب خواب و خوراک و خانهاش را کنار گذاشته؟ اگر برادرم بود، تهتویش را درمیآورد و کاری برایش میکرد: «رسیدگی به مردم گرفتار در ضمن حضور در میدان، اولویت بیشتری دارد تا نوشتن درباره حماسه حضورشان...» دوستم نیز همین بود و تا مشکل را رفع نمیکرد، از پا نمینشست و حالا هر دو نیستند.
دخترکی بابا بابا میکند که او را ببیند. روی گونهاش پرچم عراق را کشیده، سربند ایران دارد و پرچم حزبالله به دست گرفته، ماشاءالله یکتنه جهان اسلام است! جمعیت شکر خدا خیلی زیاد شد. طاهری میخواند:
اگرچه دین خداوند بینیاز از ماست
بدون مردم دنیا، امام هم تنهاست
سر خلافت اگـر خـلق اختلاف کنند
امام چاره نـدارد مگر مصاف کند
پند پدری
سرم پایین است و کسی میآید و شکلات میدهد. دیگری هم «نشریه پند پدری» (شماره ۷) را میدهد؛ آنطور که خودشان نوشتهاند، «یادآوری و شرح حکمتهای رهبری [است] که باید آن را زندگی کرد». این شماره درباره «فاصله بین جامعه واقعی و جامعه آرمانی» است. کلیشهای از دست چپ رهبر شهید است که با انگشت سبابه اشاره کردهاند و این جمله در کنارش آمده است: «بیشک فاصله میان بایدها و واقعیتها، همواره وجدانهای آرمانخواه را عذاب داده و میدهد؛ اما این، فاصلهای طیشدنی است و در چهل سال گذشته در مواردی بارها طی شده است و بیشک در آینده با حضور نسل جوان مؤمن و دانا و پرانگیزه، با قدرت بیشتر طی خواهد شد.» (بیانیه گام دوم انقلاب، ۲۲/ ۱۱/ ۱۳۹۷). بقیه نشریه شرح این مطلب است.
عنوان شماره ۸ این نشریه، این است: «شمشیر در نیام؛ روایت اقتدار بیتجاوز»، در شرح این عباراتِ همان متن که حالا برایم جالب است: «انقلاب اسلامی ملت ایران، قدرتمند، اما مهربان و باگذشت و حتی مظلوم بوده است... در هیچ معرکهای حتی با آمریکا و صدام، گلوله اول را شلیک نکرده و در همه موارد، پس از حمله دشمن، از خود دفاع کرده است و البته ضربت متقابل را محکم فرود آورده است... این انقلاب... با صراحت و شجاعت در برابر زورگویان و گردنکشان ایستاده و از مظلومان و مستضعفان دفاع کرده است... دامنه عمل جهانی و منطقهای در کنار مظلومان جهان، مایة سربلندی ایران و ایرانی است و همواره چنین باد.»
باد سردی میوزد. خیابان کارگر شمالی را باز سیاهپوش کردهاند. من بالا میروم و تقریباً با تظاهرات مردمی روبرو میشوم که به صورت پراکنده به طرف میدان میروند. چنین جمعیتی در تمام این شبها بینظیر بود. فکر کنم قضیه مذاکره که منتفی شد، شور مردم هم بیشتر شده است!
خواننده حق دارد اگر فکر کند این شماره از مطلب، تبدیل به مصیبتنامه شده است، هی نوحه و مرثیه و ذکر مصیبت؛ ولی این انتخاب من نیست، فضای میدان بهتدریج به این سمت رفته است و من تنها آن را گزارش میکنم. وقتی خودم این چهل و خردهای شب را کنار هم میسنجم، میبینم با اینکه شروع ماجرا در ماه رمضان بوده، رفتهرفته جوّ محیط مذهبیتر شده است، جوّ و نه الزاماً حاضران. این را بهویژه از سر و وضع برخی بانوان میشود فهمید. وقتی کسی با آرایش و گیسوان رهاشده تا کمر میآید، نشانه وجود طرز فکر دیگری است؛ بنابراین او به دلایل ملی و میهنی اینجا آمده و نه مدهبی و البته که این خودش مغتنم است. برخی را دیدهام که از همراهی در بیان اذکار مذهبی خودداری میکنند، نه تکبیر، نه صلوات، نه دعا. اشکالی هم ندارد، ممکن است پیرو دین دیگری باشند. خدا خیرشان دهد که از روی غیرت ملی آمدهاند و اتفاقاً به همین دلیل موافق نیستم که میدان را یکسره تبدیل به تکیه و حسینیه کنیم.
خوب است بخشی از ساعات حضور در آن، صرف و متوجه شعائر دینی باشد و عمدهاش مثل روزهای اول، متوجه وجه میهنی باشد و مطمئن باشیم که در سراسر جهان اسلام، اولاً هیچ کشوری نیست که به اندازه ایران به اسلام خدمت کرده باشد و ثانیاً هیچ مظروفی به اندازه اسلام، برای ایران سودمندتر و حیاتبخشتر و کارآمدتر نیست. این را با توجه به شناختی که از کیش زرتشتی و مانوی و مزدکی تا بودایی و یهودی و مسیحی، دارم، میگویم و انشاءالله از عهده برون میآیم. اصلاً یک حرف بنیادین کتاب «ایران و ایرانیان در متون مقدس» همین است. اما اینها دلیل نمیشود که فضای مذهبی میدان را زیاده از حد تغلیظ کنیم.
ادامه دارد
شما چه نظری دارید؟